یک داستان ترسناک

سلام من محمد هستم و براتون یه داستان ترسناک 👻 دارم روح دختر بچه ساعت حدود دو نیمه شب بود و من که تازه از مهمانی دوستم آمده بودم، مشغول رانندگی به سمت خانه بودم. من در «بیگو»واقع در شمال جزیره «گوام»زندگی می‌کنم. از آنجایی که به شدت خواب آلود بودم. ضبط ماشین را روشن کردم تا احیانا خوابم نبرد. سپس کمی به سرعت ماشین افزودم، آن چنان که سرعتم از حد مجاز بالاتر رفت. اواسط راه بودم که ناگهان دختربچه‌ای را کنار جاده دیدم. سنگینی نگاه خیره‌اش را…,یک داستان ترسناک

برای مشاهده اطلاعات بازدید صفحه یک داستان ترسناک شما میتوانید از طریق لینک زیر آخرین اطلاعات بازدیدکنندگان این صفحه در ترافیسِت را مشاهده نمایید:

توجه داشته باشید که صفحات تولید شده در ترافیسِت برای این صفحه از وب سایت mrall.rozblog.com دارای لینک مستقیم به یک داستان ترسناک هستند